غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

519

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

داشت و اشعار فصاحت شعار بر صفحات روزگار مىنگاشت و مهارت او درين فن بمرتبه‌اى بود كه حكيم انورى او را بر خود ترجيح كرده در آن قطعه كه در باب تعداد فضايل خود بنظم آورده چنانچه سابقا مسطور شد و اين قطعه از منظومات اوست قطعه دوات اى پسر آلت دولتست * به دو دولت تند را رام كن چو خواهى كه دولت كنى از دوات * الف را تو پيوند بالام كن و در آن ايام كه اتسز پسر قطب الدين محمد بن نوشتكين كه حاكم خوارزم بود و با سلطان سنجر اظهار مخالفت نمود سلطان اديب را برسم رسالت نزد آتسز فرستاد و سخنان مشفقانه پيغام داد و اتسز كلمات پسنديدهء سلطان بسمع رضا اصغا ننمود و اديب را در خوارزم توقيف فرمود و دو سفاك بىباك را فريفته بمرو فرستاد تا فرصت جسته سلطان را بقتل رسانند اديب بر اين مكيدت اطلاع يافته صبر نتوانست كرد لاجرم عريضه مشتمل بر خيال آن مختال نزد سلطان باستقلال فرستاد و سلطان سنجر بعضى از منهيان را بوجدان آن دو بداختر مأمور گردانيده آن جماعت فدائيانرا در خرابات يافتند و حسب الحكم هردو را بقتل رسانيدند و چون اين خبر باتسز رسيد فرمود تا اديب صابر را در جيحون انداختند و ديگرى از شعراء زمان سلطان سنجر سوزنى است و كنيت سوزنى ابو بكر سلمانى بود در بهارستان مسطور است كه سوزنى نسفى الاصل است و در سن رشد و تميز به نيت تحصيل ببخارا آمده عاشق شاگرد سوزن‌گيرى شد و بشاگردى استاد وى رفت بنابرآن تخلص خود را بر سوزنى قرار داد و چون او بمزاح ميل تمام داشت در اكثر اوقات ابيات هزل‌آميز بر لوح بيان مىنگاشت اما در جد نيز اشعار نيك دارد و اين دو بيت از اول قصيده‌ايست كه در باب اعتذار از اشعار هزل آثار گفته قصيده تا كى ز گردش فلك آبگينه رنگ * بر آبگينه خانه طاعت زنيم سنگ بر آبگينه سنگ زدن كار ما و ما * تهمت نهيم بر فلك آبگينه رنگ در تاريخ گزيده مسطور است كه سوزنى * به اين بيت بخشيد نيست چار چيز آورده‌ام شاها كه در گنج تو نيست * نيستى و حاجت و عجز و نياز آورده‌ام و ديگرى از شعراء زمان سنجر عبد الواسع جبلى است حمد اللّه مستوفى گويد كه عبد الواسع پسر گردهقانى بود و سلطان سنجر او را در پنبه‌زارى ديد كه ميگفت اشتر دراز و كرد نادانم خواهى كردنا * گردن‌درازى كردنا پنبه بخواهى خوردنا و سلطان از آن گفتار استشمام لطف طبع كرده عبد الواسع را ملازم ساخت و بواسطهء خاصيت تربيت سلطانى كار او به جائى رسيد كه سرآمد شعراء زمان خود گرديد در بهارستان مذكور است كه شعرا را اتفاقست كه هيچكس از عهدهء جواب قصيده مشهور وى كه مصراع مطلع اولش اينست مصراع كه دارد چون تو معشوقى نگار و چابك و دلبر چنانچه مىبايد بيرون نيامده است و اين سه بيت در اوايل بعضى از قصايد او مندرجست ابيات در دهر نيست از تو دل‌افروزتر نگار * در شهر نيست از تو جگرسوزتر پسر تا كرده‌ام بلالهء سيراب تو نگاه * تا كرده‌ام به نرگس پرخواب تو نظر گاهى چو لاله‌ام ز وصالت شكفته‌رو * گاهى چو نرگسم ز فراقت فكنده سر